اسفند
امسال دیگر مانند سال های گذشته نیست ٬
اسفند فقط به پیشواز بهار نمی رود !
بهار را جشن می گیرد . . .
امسال دیگر مانند سال های گذشته نیست ٬
اسفند فقط به پیشواز بهار نمی رود !
بهار را جشن می گیرد . . .
آبی یا عسلی٬
فرقی نمی کند٬
وقتی هیچ کدام کهربایی نیست!
با تک تک برف دانه ها می بارم ٬
تا مگر این زمستان ٬ آسمان از من خالی شود
تنها شود و دیگر نتواند بایستد به این بلندی٬
بنشیند روی زمین ٬ نرم ٬پاک ٬ سفید . . .
و تو که چقدر معصومیت برف پای نخورده را دوست داری ٬
به نرمی و پاکی و سفیدی قدم بزنی
بازی کنی ٬غلت بزنی
و غرق در بوسه های برف دانه ها شوی٬
این بار زیر آسمان آبی . . .
آسمان خالی از من . . .
رفتی خانه پالتوات را نتکانی !
: ) . . . ( :
: ( . . . ) :
تفارن
یکی تجلی بی نهایت و دیگری تجلی عدد
یکی می خندد ٬ یکی میگرید
یکی منم ٬ یکی تو
بخندی ٬ بی نهایت در بی نهایت می شویم.
دوست دارم ٬
آن فاصله ی میان دو «تیک» ساعت مچی ات را
بگذارم میان دو آینه٬
و تا بی نهایت سکوتش بروم ٬
زمان را عقب عقب
گم کنم رگه های حال را٬
بنشینم ٬ آرام ٬
و به این فکر کنم که میشود میان «تیک» های یک ساعت مچی هم گم شد!
و باز دوباره . . .
برای نخستین بار
به یاد زنده ای فاتحه خواندم
ببین چه کردی با لبانم!
ببین چه کردی با یادت!
ابری است که نمی بارد٬
که قرار نیست ببارد٬
بارشی که نیست ٬
از جنس هیچ نگاهی ٬از ترنم هیچ صدایی . . .
. . .
نگاهی است٬
صدایی است٬
که نمی بارد٬
و آن روز من در سایه ی آفتاب قدم می زدم .
طلوع بارانی شب تو را ٬
تنها از پشت پنجره های بسته دوست دارم ٬
نگاه کنم باران را ٬
و فقط خیسی شیشه ببینم ٬
و مخدوش تصویر خودم را ٬
در انعکاس آینه ای قطره ها . . .
پرسید : می دانی عدد ستارگان آسمان را ؟
گفتم : اندکی صبر کن ٬
شمردم ٬گفتم ۴۲ تاست
پریسد : از کجا می دانی ؟
گفتم : همین قدر درون چشمانت جا شده بود . . .
نمی دانست هنوز وسعت آسمان مرا !
پنجره ها دلتنگ شده اند
دلتنگ فاصله های خالی
فرقی نمی کند
جای خالی تو میان من و پنجره
یا
جای خالی تو میان من و پنجره
تو همیشه صندلی کنار پنجره را بیشتر دوست داشتی . . .
پنجره ها دلتنگ شده اند !