سرنوشت

تقارن!

: )  . . .  ( :
: (  . . .  ) :
تفارن
یکی تجلی بی نهایت و دیگری تجلی عدد
یکی می خندد ٬ یکی میگرید
یکی منم ٬ یکی تو

بخندی ٬ بی نهایت در بی نهایت می شویم.

تسلسل!

دوست دارم ٬
آن فاصله ی میان دو “تیک” ساعت مچی ات را
بگذارم میان دو آینه٬
و تا بی نهایت سکوتش بروم ٬
زمان را عقب عقب
گم کنم رگه های حال را٬
بنشینم ٬ آرام ٬
و به این فکر کنم که میشود میان “تیک” های یک ساعت مچی هم گم شد!
و باز دوباره . . .

 

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

برای نخستین بار
به یاد زنده ای فاتحه خواندم
ببین چه کردی با لبانم!
ببین چه کردی با یادت!

خاطره ی یک روز ابری

ابری است که نمی بارد٬
که قرار نیست ببارد٬‌
بارشی که نیست ٬‌
از جنس هیچ نگاهی ٬‌از ترنم هیچ صدایی . . .
. . .
نگاهی است٬
صدایی است٬
که نمی بارد٬‌

و آن روز من در سایه ی آفتاب قدم می زدم .

باران(۱)

طلوع بارانی شب تو را ٬‌
تنها از پشت پنجره های بسته دوست دارم ٬‌
نگاه کنم باران را ٬‌
و فقط خیسی شیشه ببینم ٬‌
و مخدوش تصویر خودم را ٬‌
در انعکاس آینه ای قطره ها  . . .

۴۲

پرسید : می دانی عدد ستارگان آسمان را ؟
گفتم : اندکی صبر کن ٬
شمردم ٬‌گفتم ۴۲ تاست
پریسد : از کجا می دانی ؟
گفتم : همین قدر درون چشمانت جا شده بود . . .

نمی دانست هنوز وسعت آسمان مرا !

پنجره

پنجره ها دلتنگ شده اند
دلتنگ فاصله های خالی
فرقی نمی کند
جای خالی تو میان من و پنجره
یا
جای خالی تو میان من و پنجره

تو همیشه صندلی کنار پنجره را بیشتر دوست داشتی . . .
پنجره ها دلتنگ شده اند !

نیمکت

می دانم ٬‌نمیکت ها را تنهایی دوست داری
همه ی نیمکت ها را عاشقت کرده ام .
تا هر بار که به یکی شان تکیه می دهی ٬‌تنهایی به من تکیه داده باشی . . .

قصه

اگر همه ی تو را بنویسم ٬‌از خودم خالی می شوم!
این ق‍صه یا جای من است یا جای تو.

‌انعکاس!

چشم هایت را نبندی !
اگر بشود آبی را نوشت
همین حالاست
که آسمان از چشمانت پیداست

آبی با پس زمینه ی کهربایی . . .

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.