سرنوشت

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

برای نخستین بار
به یاد زنده ای فاتحه خواندم
ببین چه کردی با لبانم!
ببین چه کردی با یادت!

خاطره ی یک روز ابری

ابری است که نمی بارد٬
که قرار نیست ببارد٬‌
بارشی که نیست ٬‌
از جنس هیچ نگاهی ٬‌از ترنم هیچ صدایی . . .
. . .
نگاهی است٬
صدایی است٬
که نمی بارد٬‌

و آن روز من در سایه ی آفتاب قدم می زدم .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.