سرنوشت

خاطره ی یک روز ابری

ابری است که نمی بارد٬
که قرار نیست ببارد٬‌
بارشی که نیست ٬‌
از جنس هیچ نگاهی ٬‌از ترنم هیچ صدایی . . .
. . .
نگاهی است٬
صدایی است٬
که نمی بارد٬‌

و آن روز من در سایه ی آفتاب قدم می زدم .

باران(۱)

طلوع بارانی شب تو را ٬‌
تنها از پشت پنجره های بسته دوست دارم ٬‌
نگاه کنم باران را ٬‌
و فقط خیسی شیشه ببینم ٬‌
و مخدوش تصویر خودم را ٬‌
در انعکاس آینه ای قطره ها  . . .

۴۲

پرسید : می دانی عدد ستارگان آسمان را ؟
گفتم : اندکی صبر کن ٬
شمردم ٬‌گفتم ۴۲ تاست
پریسد : از کجا می دانی ؟
گفتم : همین قدر درون چشمانت جا شده بود . . .

نمی دانست هنوز وسعت آسمان مرا !

پنجره

پنجره ها دلتنگ شده اند
دلتنگ فاصله های خالی
فرقی نمی کند
جای خالی تو میان من و پنجره
یا
جای خالی تو میان من و پنجره

تو همیشه صندلی کنار پنجره را بیشتر دوست داشتی . . .
پنجره ها دلتنگ شده اند !

نیمکت

می دانم ٬‌نمیکت ها را تنهایی دوست داری
همه ی نیمکت ها را عاشقت کرده ام .
تا هر بار که به یکی شان تکیه می دهی ٬‌تنهایی به من تکیه داده باشی . . .

قصه

اگر همه ی تو را بنویسم ٬‌از خودم خالی می شوم!
این ق‍صه یا جای من است یا جای تو.

‌انعکاس!

چشم هایت را نبندی !
اگر بشود آبی را نوشت
همین حالاست
که آسمان از چشمانت پیداست

آبی با پس زمینه ی کهربایی . . .

چتر!

گناهت آن بود که قطره قطره لذت خیسی باران را فروختی به  یک دسته چتر . . .
حیف چشمهای من !
حیف چتری های تو!

دفتر شعر

اگر حتی زیباترین سروده ام باشی
اگر نباشی ٬ خودت
نیم بندی می شوی از دفتر شعری
که دیگران بخوانندش
و آفرینش برای منی بماند که سروده ام
تویی را که نیستی!
و نه هجا هجای یک مثنوی که من
هرروز بیشتر بسرایمش
و هر شب کمتر به آخرش برسم
و که دیگران حتی خیال خواندنش را هم نکنند . . .

آری ! اکر!

اثیری

داشتم اولین قصه ام را می نوشتم ٬‌ ناگهان دیگر نشد ٬ لاجرم دست کشیدم ٬ مگر شهاب دچار مهتاب نشود ! مگر شهاب قصه ام مجنون درخشانی مهتاب نشود!
هوای قصه ام را باید بیشتر ابری کنم ٬ مگر مهتاب کمتر به چشم آید ٬ کمتر دیده شود ٬ کمتر دیالوگ داشته باشد ٬ با شهاب کمتر دیالوگ داشته باشد ٬ هرچند که دیالوگ های شهاب و مهتاب به یک «ابر» ساده بسته نیست . . .
حیف که زیادی اثیری ام ٬ اگر نه حتی می شد . . . !

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.